X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391 @ 01:12 ق.ظ

معنی زندگی

استاد و فیلسوفی یونانی با این پرسش به سخنرانی خود خاتمه داد: « آیا کسی سؤالی دارد ؟» « رابرت فولگام»، نویسندة مشهور در بین حضّار بود و پرسید: « جناب آقای دکتر «پاپادروس»، معنی زندگی چیست ؟»

فولگام نقل می کند: « همة حضار خندیدند. پاپادروس مردم را به سکوت دعوت کرد، سپس کیف بغلی خود را از جیبش درآورد، داخل آن را گشت و آینة گرد و کوچکی را بیرون آورد و گفت: « موقعی که بچه بودم جنگ بود، ما بسیار فقیر بودیم و در یک روستای دورافتاده زندگی می کردیم. روزی در کنار جادّه چند تکّه آینة شکسته از لاشة یک موتورسیکلت آلمانی پیدا کردم. بزرگترین تکّة آن را برداشتم و با سائیدن آن به سنگ، گِردش کردم.

همین آینه ای که حالا در دست من است و ملاحظه می کنید. سپس به عنوان یک اسباب بازی شروع کردم به بازی با آن و باز تاباندن نور خورشید به هر سوراخ و سنبه و درز و شکاف کمد و صندوق خانه و کلاً تاریک ترین جاهایی که نور خورشید به آنها نمی رسید. از این که به کمک این آینه می توانستم ظلمانی ترین نقاط دنیا را نورانی کنم به قدری شیفته و مجذوب شده بودم که وصفش مشکل است.

در واقع، بازتاباندن نور به تاریک ترین نقاط اطرافم، بدل به بازی روزانة من شده بود. آینه را نگه داشتم و در دوران بعدی زندگی نیز هر وقت که بیکار می‌شدم آن را از جیبم درمی آوردم و به بازی همیشگی خود ادامه می دادم. بزرگ که شدم دریافتم این کار یک بازی کودکانه نبود، بلکه استعاره ای بر کارهایی بود که احتمالاً می توانم با زندگی خود انجام دهم. بعدها دریافتم که من، خود نور و یا منبع آن نیستم، بلکه نور و به عبارت دیگر، حقیقت، درک و دانش جائی دیگر است و تنها در صورتی تاریک ترین نقاط عالم را نورانی خواهد کرد که من بازتابش دهم.

من تکّه ای از آینه ای هستم که از طرح و شکل واقعی آن اطلاع چندان درستی ندارم. با وجود این، هرچه که هستم، می توانم نور را به تاریک ترین نقاط عالم، به سیاه ترین نقاط قلوب انسان ها منعکس کنم و سبب تغییر بعضی چیزها در برخی از انسانها گردم. شاید دیگران نیز متوجه این کار شوند و همین کار را انجام دهند. این دقیقاً همان چیزی است که من به دنبال آن هستم.

این معنی زندگی من است.»

پاپان دروس سپس آینه را به دقت دوباره بر دست گرفت و به کمک ستونی از نور آفتاب که از پنجره به داخل سالن می تابید، پرتوی از آن را به صورتم و به دست هایم، که روی بازوی صندلی به هم گره خورده بودند، تاباند.

به جایی که تاریک و ظلمانی است، نور ببریم.

به جایی که امید نیست، امید،

و در نور خدایی گام برداریم.