X
تبلیغات
الی گشت
رایتل
سه‌شنبه 19 خرداد 1394 @ 01:28 ق.ظ

یازده دقیقه


از دست دادنِ هر انسانی که دوستش می داشتم ،

آزار دهنده بود ...

گرچه اکنون متقاعد شده ام که
هیچکس ، کسی را از دست نمی دهد !
زیرا هیچکس مالکِ کسی نیست ...

این تجربه ی واقعی آزادی است :

داشتنِ مهمترین چیزهای عالم ،
بی آنکه صاحبشان باشی ...

- پائولو کوئیلو

دوشنبه 20 مرداد 1393 @ 11:20 ب.ظ

دیالوگ

هکتور: «بهم بگو ببینم برادر کوچولو... تو تا حالا کسی رو کشتی؟»
پریس: «نه.»
هکتور: «تا حالا دیدی که کسی تو میدون جنگ بمیره؟»
پریس: «نه.»

هکتور: «من کشتم، من شنیدم که دارن می‏میرن و مرگشون رو هم دیدم. هیچ افتخاری هم نداره و اصلاً هم شاعرانه نیست. تو میگی حاضری برای عشق بمیری، امّا تو نه چیزی راجع به مردن می‏دونی نه چیزی راجع به عشق.»


Film Title: [Troy - 2004]
Director: [Wolfgang Petersen]
Writer: [Homer, David Benioff]


شنبه 17 خرداد 1393 @ 07:56 ب.ظ

شاهزاده کوچولو

اگر تو مرا اهلی کنی و با من پیوند ببندی ..
زندگی ام چنان روشن خواهد شد
انگار نور آفتاب بر آن تابیده است ..

صدای پای تو برایم مثل نغمه موسیقی خواهد بود ..
...
گندمزارها چیزی به یاد من نمی آورند
ولی تو موهای طلایی داری
پس وقتی اهلی ام کنی و با من پیوند ببندی معجزه می شود ..!!
گندم که طلایی رنگ است یاد تو را برایم زنده می کند

و من زمزمه باد را در گندمزارها دوست خواهم داشت ..!!

جمعه 1 فروردین 1393 @ 12:24 ق.ظ

نوروز مبارک

چه افسانه ی زیبایی… زیباتر از واقعیت .. راستی مگر هر شخصی احساس نمیکند که نخستین روز بهار گویی نخستین روز آفرینش است؟

—نوروز مبارک—


چهارشنبه 28 اسفند 1392 @ 10:14 ب.ظ

احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا....

گابریل گارسیا مارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست 
و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست. بخوانید چگونه در این نامه‌ی کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی می‌کند:*

«اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرصت به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقیناً هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خاستم که سایرین هنوز در خوابند .
اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم
به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند، بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند .
به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است .
چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام ... یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قله‌ی کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است
یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند .
یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند
چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام ... .
احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا
اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم.
اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را
می‌دانی همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری
مراقبشان باش
به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن
هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری
خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت
جمعه 25 مرداد 1392 @ 02:08 ب.ظ

مترسک

یکبار به مترسک گفتم : " از تنها ایستادن در این باغ خسته نشدی ؟ "

در جواب گفت : " در ترساندن لذتی است که از آن خسته نمی شوم ، برای همین از کارم راضی ام و احساس خستگی نمی کنم . "
لحظه ای فکر کردم ، سپس گفتم : " راست می گویی ، من هم این لذت را چشیده ام . "
در جوابم گفت : " این طور فکر میکنی ؟؟ طعم این لذت را کسی نمی داند مگر آنکه چون من از کاه پر شده باشد . " (!!)
او را ترک کردم و رفتم و ندانستم که آیا از من تعریف می کرد یا مرا خوار می داشت .
سالی گذشت و مترسک فیلسوفی دانا شد . وقتی بار دوم از کنارش می گذشتم ، دیدم دو کلاغ زیر کلاهش لانه می سازند .


دیوانه / جبران خلیل جبران
چهارشنبه 14 فروردین 1392 @ 12:08 ق.ظ

زمین



به این نقطه [کره زمین] نگاه کنید. همین‌جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید، تمام کسانی که می‌شناسید، تمام کسانی که تا به حال چیزی در موردشان شنیده‌اید، تمام کسانی که وجود داشته‌اند، زندگی‌شان را در اینجا سپری کرده‌اند. برآیند تمام خوشی‌ها و رنج‌های ما در همین نقطه جمع شده است...

هزاران مذهب، ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملاً مطمئن بوده‌اند، تمامی شکارچیان و صیادان، تمامی قهرمانان و بزدلان، تمامی آفریننندگان و ویران‌کنندگان تمدن، تمامی پادشاهان و رعایا، تمامی زوج‌های جوان عاشق، تمامی پدران و مادران، کودکان امیدوار، مخترعان و مکتشفان، تمامی معلمان اخلاق، تمامی سیاستمداران فاسد، تمامی «ابر‌ستاره‌ها»، تمامی رهبران کبیر، تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخ گونه ما، آنجا زیسته‌اند.

در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است، زمین ذره‌ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رود‌های خون که توسط امپراطوران و ژنرال‌ها بر زمین جاری شده، البته با عظمت و فاتحانه، بیندیشید. این خونریزان، اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده‌اند. به بی‌رحمی‌های بی‌پایانی که ساکنان گوشه‌ای از این نقطه، توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمی‌توان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده‌اند، بیندیشید. چقدر اینان به کشتن یکدیگر مشتاقند؟ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند؟

تمامی شکوه و جلال ما، تمامی حس خود مهم‌بینی بی‌پایان ما، توهم این که ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم، به واسطه این عکس(کره زمین) به چالش کشیده می‌شود.

سیاره ما لکه‌ای گم شده در تاریکی کهکشان‌هاست. در این تیرگی و عظمت بی‌پایان، هیچ نشانه‌ای از این که کمکی از کره‌ای دیگر می‌رسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد، دیده نمی‌شود.

شاید هیچ تصویری بهتر از این، غرور ابلهانه و نابخردانه، نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد. برای من این تصویر(کهکشان)، تأکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه‌تر ما با یکدیگر و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ(کره زمین). تنها خانه‌ای که تاکنون شناخته‌ایم.



 کارل ساگان،  فضانورد و دانشمند علوم فضائی

 

شنبه 26 اسفند 1391 @ 10:52 ب.ظ

عشق

در جزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و ...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:« آیا می توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بیایم
غم با صدای حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:« بیا عشق، من تو را خواهم برد
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: « آن پیرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: « زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است

   1       2       3       4    >>